
دروغی که واقعی شد پارت آخر

۳سال بعد
بکی : وای باورم نمیشه که بلخره دامیان انیا به هم رسیدند
لوید : همش به خاطر تو بود
بکی :وای انیا آمد
لوید : آنیا دخترم چقدر توی این لباس قشنگ شدی دامیان کجاست
انیا : اونم الانا دیگه پیداش میشه
دامیان : سلام ببخشید دیر کردم مهمونا رسیدن
انیا : نه هنوز میخواستی یکم دیگه دیر کنی
دامیان : تو هنوز دست از این اخلاقت ور نداشتی
انیا : نه مثل توکه هنوز این اخلاق کوتیت باهاته
دامیان : میگه اخلاق من چشه
بکی : بسه دیگه تو روز عروسیتون هم باهم دعوا میکنید
دامیان: اون اول شروع کرد
انیا : نخیرم تو شروع کردی
لوید : بسه مهمونا رسیدن زود برید به مهمونا خوش آمد بگید
بکی : ولی این وظیفه ماست
لوید :آهان ببخشید
دامیان : اصلا من ااین عروسیا بهم میزنم
انیا : نه من خوش حالم
لوید : تاکی میخواهند به این کار ادامه بدید
دامیان : تاوقتی این دست از اخلاقش ور نداره
انیا : نه بابا توخوبی
بکی : فکر کنم اینا تا آخر عمرشون به همین کار ادامه میدن
لوید : آره
یور : اممم میگم بهتر نیست بشون بگیم مهمونا منتظرن
لوید : تو از کجا پیدات شد
یور : انگار هواست نیستا منم دعوت کردی
بکی : فکر کنم همه دارن باهم دعوا میکنن