دروغی که واقعی شد پارت آخر

Metra Metra Metra · 1403/9/21 11:50 · خواندن 1 دقیقه

 

 

۳سال بعد 

بکی : وای باورم نمیشه که بلخره دامیان انیا به هم رسیدند 

لوید : همش به خاطر تو بود 

بکی :وای انیا آمد 

لوید : آنیا دخترم چقدر توی این لباس قشنگ شدی دامیان کجاست 

انیا : اونم الانا دیگه پیداش میشه 

دامیان : سلام ببخشید دیر کردم مهمونا رسیدن 

انیا : نه هنوز میخواستی یکم دیگه دیر کنی 

دامیان : تو هنوز دست از این اخلاقت ور نداشتی 

انیا : نه مثل توکه هنوز این اخلاق کوتیت باهاته 

دامیان : میگه اخلاق من چشه 

بکی : بسه دیگه تو روز عروسیتون هم باهم دعوا میکنید 

دامیان: اون اول شروع کرد 

انیا : نخیرم تو شروع کردی 

لوید : بسه مهمونا رسیدن زود برید به مهمونا خوش آمد بگید 

بکی : ولی این وظیفه ماست 

لوید :آهان ببخشید 

دامیان : اصلا من ااین عروسیا بهم میزنم 

انیا : نه من خوش حالم 

لوید : تاکی میخواهند به این کار ادامه بدید 

دامیان : تاوقتی این دست از اخلاقش ور نداره 

انیا : نه بابا توخوبی 

بکی : فکر کنم اینا تا آخر عمرشون به همین کار ادامه میدن 

لوید : آره 

یور : اممم میگم بهتر نیست بشون بگیم مهمونا منتظرن 

لوید : تو از کجا پیدات شد 

یور : انگار هواست نیستا منم دعوت کردی 

بکی : فکر کنم همه دارن باهم دعوا میکنن